دیگه تمام ساحل رو پا برهنه
به شوق دیدارت یکسره نمی دوم...
دیگه قایق کاغذی نمی سازم!!!

پشت دریا ها هرخبری میخواهد باشد...
وقتی تو نیستی قایق می خواهم چه کار !!!
مرا همین جزیره کوچک تنهایی ام بس است...
من نامِ کوچههای بسیاری را از یاد بردهام
نشانی خانههای بسیاری را از یاد بردهام
و اسامی آسان نزدیکترین کسانِ دریا را ...!
راستی آیا به همین دلیلِ ساده نیست
که دیگر هیچ نامهای به مقصد نمیرسد؟!
خودمو زدم به بیخیالی
خیلی وقته عوض شدم
شدم یه غریــــــــــبه حتی برای خودم...
پ.ن:هنوز هم دلم تنگ می شود برای محض حرف زدنت و برای تکیه
کلامهای که نمی دانستی فقط کلام تو نبود من هم به آنها …تکیه داده بودم...!
پ.ن: تمام یادگاری ها را جمع کن...چمدانت را ببند و بردار برو...
خیالت جا مانده....همین کافیست...
پ . ن :دل بسته به سکه های قلک بودیم... دنبال بهانه های کوچک بودیم... رویای بزرگ تر شدن خوب نبود... ای کاش تمام عمر کودک بودیم...
بیا با من مدارا کن که من مجنونم و مستم
اگر از عاشقی پرسی بدان دلتنگ آن هستم
بیا با من مدارا کن که من غمگین وجان خستم
اگر از درد من پرسی بدان لب را فرو بستم
بیا از غم شکایت کن که من همدرد تو هستم
جدایی را حکایت کن که من زخمی آن هستم
اگر از زخم دل پرسی برایش مرحمی هستم
مجنونم ومستم به پای تو نشستم
آخر ز بدی هات بیچاره شکستم
بیا از درد حکایت کن که من محتاج آن هستم
اگر از زخم دل پرسی بدان مرهم بران بستم
مجنونم ومستم به پای تو نشستم
آخر ز بدیهات بیچاره شکستم
برو راه وفا آموز که من بار سفر بستم
دگر اینجا نمی مانم رهایی از وفا جستم
برو عشق از خدا آموز که من دل را بر او بستم
نمی خواهم تو را دیگر بدان از دام تو رستم
مجنونم و مستم به پای تو نشستم
آخر زبدی هات بیچاره شکستم
مجنونم و دل را به چشمان تو بستم
هشیار شدم آخر از دام تو جستم
پ.ن:
نمی دانم چرا همیشه برای گرفتن سهممان دیر می رسیم!
همیشه وقتی می رسیم که دیگر هیچ نمانده جز حسرت!
نمی دانم من دیر رسیدم ...!!! یا تو زود رفتی!
تنها می دانم من وقتی رسیدم که دیگر هیچ نمانده بود از تو... و من به همان هیچ قانع!
من به همان هیچ قانع و تو...
آخ که نمی دانی لحظه های نداشتنت چه با من کردند!
چقدر آغوش به روی ستاره ها گشودم تا پنهانی عطر تو را برایم بیاورند.
چقدر آبی آسمان را به صداقت ابرها قسم دادم که "دریا" را با خودت همراه کنی
چقدر عطر باران را به نسیم ها سپردم تا نشانی از من برایت باشد.
باز هم من ماندم و خودم!
من ماندم و لمس همیشگی نداشتنت!
من ماندم و پایان قصه!
کار از کار گذشته است...باورت می شود؟!
باورت می شود قصه تمام شده باشد و نگاه همیشه منتظر من...
باورت می شود ؟ قصه تمام شد!!!
ومن هنوز شمارش زخم هایی که خوردم را تمام نکردم...
باورت می شود...؟
نمی دانم چند بهار را دیده ایم؟
از چند خیابان با دل بهاری رد شده ایم و به خیابانی که پوشیده از برگهای خزانی است رسیده ایم؟
بجز خودمان چند نفر را در آیینه پیدا کرده ایم؟
چند بار سرود سبز زندگی را با بهار خوانده ایم؟
چقدر به انتظا ر آمدن بهار کنار جاده ایستاده ایم و به افق های نا معلوم چشم دو خته ایم؟
مبادا بهارزندگی هایمان بیایند و درختان سبز شوند و تو ومن سبز نشویم!
مباداهیچ گلی در قلبمان نروید وهیچ شکوفه ای در چشمانمان ننشیند!مگر چقدر فرصت داریم؟
روز تولدمان انگاه زیباست که ما انسانها هم مانند بهار سبز شویم . اگر من و تو سبز نشویم از این همه.... چه سود؟؟!!!
تولد برادر گرامی مدیر وبلاگ زیتون . ..
و همچنین روز های شاد و بیاد موندنی پیوند... برای مدیر وبلاگ یاس ...
به هر دو این عزیزان تبریک می گویم...
ساخته و چیزی نمی بیند، جز خطوط باریک انگشتانش را ..."جـبـرا ن خـلـیـل جـبـرا ن"
.
آرام می شوم
آرام
وقتی چادرم
سرسره ای می شود برای قطره های کوچک باران!
اندكي شبيه دريا شده ام
همين دريايي كه در حوض خانه ي همسايه است
دهانم طعم آبي گرفته
پاهايم جلبك بسته
و در دلم هزار ماهي بي نام و نشان آشيانه كردهباز هم نيستي
غروب چهارشنبه.....جمعه!!!!
و كسي ناشناس واژه هاي علاقه را سر مي بردو كنج آواز مردگان مي اندازد
نمي دانم
شايد آخر دنياست
كه عقربه ها به بن بست رسيده اندكاش بيايي
سر بر شانه ات بگذارم
و عريان ترين حرف هايم را
شبيه هق هق پرنده هاي پر شكستهيادت بياورم
هيچ لازم نيست دلهره ي آيينه
از روييدن باد را به رخم بكشي
من آن قدر طعم گس آيينه را چشيده ام
كه محرم ترين آشناي باران شده امآه ، عزيزم ، رايحه ات پيچيده
بگو كجاي سه شنبه اي
هنوز اما خيلي صبورم
كه مي نشينم و از ته آيينه برايت انار مي چينمتا كي بگويم برگرد
و تو بادبادكي را كه ته دريا به جلبك ها گير كردهبهانه بياوري براي نيامدنت
اصلا بگذار طعم خاكستري شب رابچشمبگذار آن قدر شبيه دريا شوم
كه تو ديگر به چشم نياييبگذار بميرم ...
و مهم نيست که چه کار مي کنيد، که هستيد و کجا زندگي مي کنيد؛
اگر مقدر شده که دو نفر با هم باشند، هيچ مرز و مانعي بين آنها وجود نخواهد داشت. "جولیا رابرتز"
"آب طلب نکرده همیشه مراد نیست"
از باغ میبرند چراغانیات کنند
تا کاج جشنهای زمستانیات کنندپوشاندهاند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانیات کنندیوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار میبرند که زندانیات کنندای گل گمان مکن به شب جشن میروی
شاید به خاک مردهای ارزانیات کنندیک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانیت کنند...
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانهای است که قربانیات کنند!!!

پ. ن:دیگر برایم مهم نیست در باغچه کوچکمان گلی شکوفه کند یا نه...؟!
موج پر جوشم من از دریا نمی گیرم کنار می نهم بر دوش طوفان کوله بار خویش رابس که می پیچد به خود امواج این گرداب سخت ساحل از کف می دهد اینجا قرار خویش را
پ.ن: قدیما فکر میکردم تو همدردی ولی حالا می بینم تو هم دردی...
بسان ماهی دریا
که عاشقانه تک ستارهء شبهای خویش را دوست میدارد
اما به زیر پردهء آبگون
چه دور ماند از او .
میخواهد شبی
از این سیاه مواج تا بدان سیاه بلند ، دست یازد
و تنها چاره را
منقار های مرغی ماهی خوار
که از منقارش ، واژه های مرگ میریزد
خواهد دید ،
،
شبی ، با تمام جرات خویش به آغاز حریر آب می آید
به نزدیک های چشمان غضب کردهء مرغی دلتنگ
پرنده او را خواهد دید
و به سوی شکار خویش ، فرود می آید
منقارهایش ؛ میدرد تن نحیف ماهی را
اما هنوز در چشمانش رمقی است
از برای دیدن ها ؛
پرنده با خود میبرد ماهی را تا اوج
تا همان نزدیک های ستاره
و چشمان معصوم این ماهی کوچک
خیره در شگفتی این معشوقهء دیر پا
و سپس
در برابر حرص بی نهایت خود
ماهی کوچک را خواهد بلعید
،
این میشود که در شبی کبود
یک قلب و یک معده
به وصال خویش ، میرسند
"چتر به دست"

پ.ن: یاد ماهی قرمز کوچولوی تو تنگ بلوری افتادم...!
که عاشق ماه شد و ...
هر شب تنها آرزوش دیدن ماه بود و شاکی از کوچکی دنیایش!!!
نه بالی داشت و نه پایی...
آخرش دل به دریا زد و از توی حوض کوچیکش به سمت ماه پرید...
یادم نیست ماهی کوچولوی قرمز دوباره تو آب افتاد یا بیرون حوض...
فقط امیدوارم مثل من وسط هوا نمونده باشه...
ز بزم وصل، خواهشهای بیجا میبرد ما را
چوگوهر موج ما بیرون دریا میبرد ما را
ندارد شمع ما را صرفه سیر محفل امکان
نگه تا میرود ازخود به یغما میبرد ما را
چو فریاد جرس ماییم جولان پریشانی
بههر راهیکهخواهد بیخودیها میبرد ما را
جنون میریزد از ما رنگ آتشخانهٔ عالم
به هرجا مشت خاری شد تقاضا میبرد ما را
چوکار نارسای عاجزان با اینهمه پستی
به جز دست دعا دیگرکه بالا میبرد ما را
همان چون سایه ما و سجدهٔ شکرجبین سایی
که تا آن آستان بیزحمت پا میبرد ما را
ز وحشت شعلهٔ ما مژدهٔ خاکستری دارد
پرافشانی به طوف بال عنقا میبرد ما را
ندارد نشئهٔ آزادی ما ساغر دیگر
غبار دامنافشاندن به صحرا میبرد ما را
مدارایی به یاران میکند تمکین ما، ورنه
شکسترنگ از این محفل چومینا میبرد ما را
نهگلشن را زما رنگی نه صحرا را زماگردی
به هرجا میبرد شوق تو بیما میبرد ما را
گداز درد توفانکرد، دست از ما بشو بیدل
نبرد این سیل اگر امروز، فردا میبرد ما را
...

پ.ن: می خواهم مچاله و خیس در آغوشت بمانم...!!!
از پهن شدن بر بند خاطرات بیزارم...
بهانه ای برای حضور مهر ...باز پائیز است...
اندکی از مهر پیداست...
حتی در این دنیای بی مهری باز هم پائیز زیباست...
"با سپاس و تشکر از عزیزانی که در این راه یاریم نمودند..."

"پائیز هزار رنگ"
نبض شوق در کنج کوچه های پائیزی و آغازی بر دفتری که از وسط دو نیم شده
کوچه همان کوچه... پائیز همان پائیز...
دریا اما متلاطم و خسته... تپیدنهای بی تاب و پرالتهاب!...
حرفهای گفته شده و گوشهایی که نشنیدند...
نوبرانه ای از راه رسیده...همانند کتاب نو در دستان کودکی در آغاز سال...
سرابی در آنسوتر های دور و نزدیک!...هوای خوش هجرت...
رفتن و رفتن!وحشی شبها را وداع گفتن و ...رفتن!
تا ستاره ای، تا سپیده ای و تولدی دیگر...تا مشرقی ترین ترانه های تُرد رهایی...
پیرانه دل، پیله دریدن و رهیدن....آرام و بی شتاب، لبریز لذت و شور...
که گاهی دور چه نزدیک می شود و تو چقدر آشنا...که هیچ است ... کتابی که هدیه شد...
و عروج می کند لبخند در هیاهوی خستگی چشمه احزان این چشمها....ولبخند،حس آنِ لحظه ای کوچک از امید در واحه
بی بعدی از زمان است!
عمر،سر می رود از سراپرده سراشیب زمان...
صدایی که محو می شود آرام آرام از صفحه سفمونی تاریک روزگار!...
دور... و دور و......دور تر!
پ.ن: توی زندگی، تفاوت آدم ها در نگاه شون به زندگی، به اندازه تعداد اونهاست
به نوعی می شه گفت هر انسانی یک کتابه. تا زمانی که بازش نکنی و نخونیش ،
اون رو کامل نشناختی...
پ.ن:رازی از من نپرس، تو که بی طاقتی...
دانه هايم ريخت.بر قالي خانه اي كه خالي بود!
فرش سفيدت رنگي شد.
سخت است نقش زيبا ساختن با رنگهاي ريخته و دستهاييكه تاب ايستادن ندارند لرزان.
و چه شيرين نقاشي بري دفتري كه پاكيزه است.
سكوت
به احترام حضورت و تنها يك ... بر گونه هاي باد به ياد گلي كه صبح شبنم ميريخت.
تاب نمي آورم اين سكوت را.
...
این اولین پست وبلاگ دریا بود. ...
...
از تمام روزهای تکراری هفته
دلخوش کرده ام به همین که بر گردم ایران تا پنجشنبه ها رو با
یک قبر و یک شیشه گلاب و کلی درددل... بگذرونم...
ولله که شهر بی تو مرا حبس می شود"
احساس غربت میکنم ......... بی تو
بی تو همه جا غریبم..دلم آرام نمی گیرد.
آرام دلم...
_نمی خواهم بسازم و بسوزم
دیگر توان سوختن ندارم
پارافین وجودم ته کشیده..دارم تمام می شوم...
همین.


